توی ایستگاه اتوبوس یکی از دوستای دبیرستانم رو دیدم (کلاً ما قشر با فرهنگی هستیم و فقط با وسیله ی نقلیه عمومی اینور اونور میریم و تازه جز اینکه کلی فرهنگیه اینکار همش میتونیم دوستای قدیمیمون و یا جدیدمون رو تو ایستگاه ببینیم و مدیونید فکر کنید همش بخاطر اینه که وسیله ی نقلیه غیر عمومی نداریم :D)
خوب من مثل روال سابق که همکلاسیم بود نتونستم اسمشو حدس بزنم دو تا خواهرن کپی ـ پیست هم !خوب من چطوری تشخیص بدم که بهارست یا عاطفه ؟هر دفه که عاطفه رو میبینم میگه جون مامانت یک حدس الکی بزن اصلاً اسم خودتو بگو !!!بعد من مثه خنگا هر دفه میگم بهاره ای ؟؟؟؟ مدیونید فکرکنید اینا همش برمیگرده به آی کیو
خلاصه که بحث درس خوندن و امتحانا شد و بعد من به فکر فرو رفتم و دیدم چقدر هنوز مدل دوران دبیرستانم درس میخونم واسه امتحانها و خوب این خیلی افت فرهنگی داره واسه آدم با فرهنگی مثه من
فکر کردم دیدم چقدر بعضی ها رو سرزنش میکنم بابت اینکه دست از رفتارهای قدیمیشون بر نمیدارن و متمدن و متجدد نمیشن ولی خودم ضروریترین روندهای زندگیمو سالهاست آپدیت نکردم !
زمان در گذر است، بدون اینکه منتظر فلش بکهای من بمونه و بدون اینکه من حس کنم و دریابم باید پا به پاش برم ...
فقر ار این تابلوتر ؟؟؟
بار دومِ که میرم پیشش مثل دفه ی قبل دائماً داره سعی میکنه با اون هوش در حد جلبکش منو بپیچونه و به خیال خودش حرف از زیر زبون من بکشه بیرون !
چادریِ، یک مقنعه خیلی بلند هم سرشه که چونه داره و از بالا تا نصفه های پیشونی و از قسمت چونه تا نزدیکای لب رو پوشونده، هر دفه آبدارچی میاد که چای بیاره چادرشو جمع میکنه و محکم میگیره و روش هم بر میگردونه که نگاهش با نگاه پیرمرد خدماتی تلاقی نکنه! پشونیش چندتا چین و چروک برداشته کنار لبها و زیر چشماش هم، بنظرم بیشتر از 35 داره ولی اصلاح نکرده! یعنی ازدواج نکرده...
معنی خیلی حرفامو نمی فهمه، در مورد بعضی نگاه های مردونه که حرف میزنم در مورد شوخی های غیرمتعارف که بهش می گم اصلاً سر در نمیاره، بعضی از کلمات در باب روابط تابحال اصلاً به گوشش نخورده، وقتی معنیاشونو براش توضیح میدم و دیکتشو میگم که رو برگه بنویسه و مستنداتشو تهیه کنه احساس احمق بودن بهم دست میده فکر میکنم ماهرانه سرکارم گذاشته، باز یادم میاد یک کلمه ای که از دفه پیش نفهمیده بود تا ایندفه همینطور ذهنشو مشغول کرده و بجای سلام ازم معنی اونو پرسید ...
معنی واقعی آفتاب مهتاب ندیده رو دارم کم کم درک میکنم...
ادمه میدم به ترفندهای بچه گانش تو دلم میخندم، به موقعیت شغلیش نگاه میکنم، چه آدم ساده ای برای این شغل ....
دوباره پیرمرد میاد دوباره چادرشو محکم جمع میکنه، روشو برمیگردونه ...
با خودم فکر می کنم چی از زندگی فهمیده ؟
فقر اینه که ۲ تا النگو توی دستت باشه و ۲ تا دندون خراب توی دهنت؛
فقر اینه که روژ لبت زودتر از نخ دندونت تموم بشه؛
فقر اینه که شامی که امشب جلوی مهمونت میذاری از شام دیشب و فردا شب خانواده ات بهتر باشه؛
فقر اینه که بچه ات تا حالا یک هتل ۵ ستاره رو تجربه نکرده باشه و تو هر سال محرم حسینیه راه بندازی؛
فقر اینه که ماجرای عروس فخری خانوم و زن صیغه ای پسر وسطیش رو از حفظ باشی اما ماجرای مبارزات بابک خرمدین رو ندونی؛
فقر اینه که از بابک و افشین و سیاوش و مولوی و رودکی و خیام چیزی جز اسم ندونی اما ماجراهای آنجلینا جولی و براد پیت و سیر تحولی بریتنی اسپرز رو پیگیری کنی؛
فقر اینه که وقتی با زنت می ری بیرون مدام بهش گوشزد کنی که موها و گردنشو بپوشونه، وقتی تنها میری بیرون جلو پای زن یکی دیگه ترمز بزنی و بهش بگی خوششششگلهههه؛
فقر اینه که وقتی کسی ازت میپرسه در ۳ ماه اخیر چند تا کتاب خوندی برای پاسخ دادن نیازی به شمارش نداشته باشی؛
فقر اینه که سفرهات به خارج از کشور خلاصه بشه به رفتن به خونه فک و فامیلهات در اونور آب؛
فقر اینه که ۶ بار مکه رفته باشی و هنوز ونیز و برج ایفل رو ندیده باشی؛
فقر اینه که فاصله لباس خریدن هات از فاصله مسواک خریدن هات کمتر باشه؛
فقر اینه که کلی پول بدی و یک عینک دیور تقلبی بخری اما فلان کتاب معروف رو نمی خری تا فایل پی دی اف ش رو مجانی گیر بیاری؛
فقر اینه که حاجی بازاری باشی و پولت از پارو بالا بره اما کفشهات واکس نداشته باشه و بوی عرق زیر بغلت حجره ات رو برداشته باشه؛
فقر اینه که توی خیابون آشغال بریزی و از تمیزی خیابونهای اروپا تعریف کنی؛
فقر اینه که ۱۵ میلیون پول مبلمان بدی اما غیر از ترکیه و دوبی هیچ کشور خارجی رو ندیده باشی؛
فقر اینه که ماشین ۴۰ میلیون تومانی سوار بشی و قوانین رانندگی رو رعایت نکنی؛
فقر اینه که به زنت بگی کار نکن ما که احتیاج مالی نداریم؛
فقر اینه که بری تو خیابون و شعار بدی که دموکراسی می خوای، تو خونه بچه ات جرات نکنه از ترست بهت بگه که بر حسب اتفاق قاب عکس مورد علاقه ات رو شکسته؛
فقر اینه که ورزش نکنی و به جاش برای تناسب اندام از غذا نخوردن و جراحی زیبایی و دارو کمک بگیری؛
فقر اینه که تولستوی و داستایوفسکی و احمد کسروی برات چیزی بیش از یک اسم نباشند اما تلویزیون خونه ات صبح تا شب روشن باشه؛
فقر اینه که وقتی ازت بپرسن سرگرمی و هابیهای تو چی هستند بعد از یک مکث طولانی بگی موزیک و تلویزیون؛
فقر اینه که در اوقات فراغتت به جای سوزاندن چربی های بدنت بنزین بسوزانی؛
فقر اینه که با کامپیوتر کاری جز ایمیل چک کردن و چت کردن و موزیک گوش دادن نداشته باشی؛
فقر اینه که کتابخانه خونه ات کوچکتر از یخچالت(یخچال هایت) باشه؛
فقر اینه که هر سال عاشورا به در و همسایه نذری بدی اما بچه ات تا حالا توی رستوران ایتالیایی غذا نخورده باشه؛
فقر اینه که دم دکه روزنامه فروشی بایستی و همونطور سر پا صفحه اول همه روزنامه ها رو بخونی و بعد یک نخ سیگار بخری و راهتو بگیری و بری؛
از این ایمیل خیلی خوشم اومد واسه همین اینجا کپیش کردم که اگر از آرشیو ایمیلم پاک شد اینجا باشه .
این چند روز اینقدر دوستم در مورد بالغ و کودک و والد درونم برام حرف زده که دائم دارم فکر میکنم کاری که میکنم به دستور بالغمِ یا والدم یا کودکم !فکر کن چقدر سخت !!!
جالبه که هر چی من میگم دستور والدِ دوستم میگه دستور کودکِ هر چی من میگم مال بالغِ میگه مال والدِ و ...
وسط امتحانا چه روانشناسی بشم من ..
همیشه تو امتحانا اطلاعات عمومیم خیلی افزایش پیدا میکنه
گاهی عاشقها را که میبینی هوس عاشق شدن میکنی، بعضی عاشقانه ها را که میخوانی حسودیت میشود به عاشقی بعضیها، به "هر چه میکشیم از این دل لامصب است" گفتنشان...
با خودم فکر میکنم چرا بین اینهمه برنامه ریزی برای درس و کار و پول در آوردن و مهاجرت و رفتن و نماندن و حتی حساب کتاب برای خوشگذرانی و رفیق بازی، هیچ فرصتی برای رسیدن به این دل لامصب خالی نذاشتم؟
اصلاً چرا این همه رفتم و آمدم و میروم و می آیم و با دیگران حرف میزنم و ارتباط برقرار می کنم و وقت میگذارنم ولی هیچوقت عاشق نشدم و نمیشوم، چرا هیچ نقطه ی عطفی در زندگی نساختم؟شاید رنگ بگیرد این روزهای سخت و پرمشغله و تکراری، شاید بگذرد این سالهای لعنتی، شاید معنا پیدا کند اینهمه تلاش و دویدن، شاید دیگر هی پریودیک دیپرژن نگیرم که اینهمه درگیری برای چی؟
عنقریب است که این حسودی کار دست عقل خام و بی تجربه مان بدهد .