کوچه های بهشت

برای امتحان ساعت ده و نیم ساعت 8 شروع کنی دیره ؟؟؟؟ نه خداییش دو ساعت و نیم واسه ی امتحان کمه؟؟؟

بگین کم نیست من از این عذاب وجدان برهم !

چه استادای پر رویی پیدا میشن انتظار دارن آدم فرمول 6 کیلومتریspeechless.gif : 22 par 24 pixels. حفظ کنه 

من ساعت 10 و بیست و پنج دقیقه به این نتیجه رسیدم که فرصت ندارم فرمول حفظ کنم البته که خودم اصلاً راغب نبودم ولی دوستان محض احتیاطwaiting.gif : 26 par 22 pixels. چند تا کاغذ فسقلی چپوندن تو جیبم  

چشمتون روز بد نبینه یعنی تا از ذهنم گذشت که از جیب حاوی فرمولم مستفیذ بشم استاد اومد بالا سرم، امتحان که تموم شد رفت تمام این 45 دقیقه ای که بیکار تشریف داشتم هی از خودم فرمولم اکتشاف کردم هی به جوابای به غایت فانی(fun) که میدادم تو دلم هر هر میخندیدم هی به استاد لبخند گل وگشاد تحویل دادم هی لبخند گل و گشادتر تحویل گرفتم !

حالا موقع تصحیح برگم اینقدر بخنده که بمیره faintingsmiley.gif : 37 par 24 pixels.

بعدشم چون خیلی امتحانمو خوب داده بودم با دوستان رفتم بیرون، جشن پایان ترم واسه خودمون ترتیب دادیم و بعدشم زدیم به کوچه پس کوچه های دورو بر اینقدر در و دیوار و خونه و درخت و باغچه و فست فود و ... نشونشون دادم براشون خاطره تعریف کردم goodsigh.gif : 34 par 34 pixels.که فکم درد گرفت بعدشم کنار در مدرسمون واستادم به سر و صدای انرژی و هیجان بچه ها گوش کردم انرژی گرفتم با دلی شاد و لبی خندون و بدون هیچ گونه غم و غصه ناشی از بسیار بد دادن امتحان حیثتی رفتیم تو مغازه ها سرک کشیدیم.  

در انتهای آخرین روز امتحانات من موفق شدم دوستمو مجبور کنمflirtysmile3.gif : 43 par 54 pixels. برام یک دستبند هم بخره و همین که دستبند رو خرید من دیگه ازش خداحافظی کردم برگشتم خونه   bye.gif : 35 par 38 pixels.

نتیجه گیری امروز : بسی انسان الکی خوشی هستم showersmile.gif : 41 par 51 pixels.

نظرات 7 + ارسال نظر
مالیخولیر یکشنبه 3 بهمن‌ماه سال 1389 ساعت 02:45 ق.ظ

دور و بر من پرن......خودمم که هسته ی مرکزیم......آخه واقعا یه باره خر اسکلی میخواد آدم بعد امتحان تازه غصشو بخوره(نیشخند بلاگفایی).......چقد ایکبیرن این شکلکا

ببین دیگه مالیخولیر جان اومدی اینجا سر ناسازگاری بذاری دلداری که نمیدی هیچی از این شکلکهای مامانی و باحال هم داری ایراد میگیری
...
بعد من میگم داداشت ... تو میگی چرا اون ؟
من همینکه بعد امتحان هم نگرانش میشم واسم خوبه بهتر از اینکه کلاً نگران نشم اینطوری حداقل هر ترم ترقی دارم

نادون خان یکشنبه 3 بهمن‌ماه سال 1389 ساعت 09:40 ق.ظ http://nemidoonamke.blogspot.com/

من موندم اگه این شکلکا نبودن تو چیکار میکردی :)
بعدشم تو چرا دیشب نگفتی امروز اینهمه جا رفتی با دوستات، همش نک و ناله کردی
جدی نگیر، جدی بگیر، بیخیال، حالشو نبر

اینهمه آیکون از خودم میسازم این شکلکا نبودن ایکونهای خودم که بودن
آخه تو نپرسیدی کجا رفتم فقط گفتی اوضاع چطوره منم دلم پر بود و ...

حمید سه‌شنبه 5 بهمن‌ماه سال 1389 ساعت 12:28 ب.ظ http://abrechandzelee.blogsky.com/

- دیر که نیست ولی خب کمی زودتر شروع میکردی بهتر بود دیگه!...مثلا هفت و نیم! کار از محکم کاری عیب نمیکنه!...

- با این حجم شادمانی و فعالیتهای فوق برنامه بعد از پایان امتحان توصیه میکنم همیشه امتحاناتو همینجوری بدی! حتی اگه خونده بودی هم ننویس!...ارزش خوشنودی قلبی بعدشو داره!

- نتیجه گیری این کامنت! : حداقل جهت جلوگیری از بدآموزی برای نسل آینده هم که شده کمی خودتو ناراحت نشون بده خواهرم! (آیکون "پدربزرگ در حال پند و اندرز به نوه نادان خویش!")...

هفت ونیم که دیگه خیلی زود میشد حمیدخان
بله خوب دیگه اگه خودمو شاد نیکردم که باید دق میفرمودم از میزان بدی امتحان و یادآوری کلاسهایی که در گرما و سرما رفتم و ساعاتی که بخاطرش مرخصی گرفتم و البته حقوق هم نگرفتم

نسل اینده کلاْ به ما توجه نمیکنه اینو من از رفتارهای خواهر ۹ سالم متوجه شدم.. کلاْ خودمونو اذیت نکنیم بهتره ایکون ی آدم ناامید از تربیت پذیری خواهرش

امیر پنج‌شنبه 7 بهمن‌ماه سال 1389 ساعت 12:24 ب.ظ http://sojhe.persianblog.ir

سابولیک
اصلا اصل عشق و حال دوران دانشجویی به همین چیزهایش است
تا میتوانی با این قضایا خوش باش
دو روز دیگه باید تو خونه شوهر لباس بچه بشویید (بابا شوخی کردم چرا میزنی)
هاااااااااااااااا اینیکه دستبند برایت خرید جنسیتش را مشخص نکرده بیدی ملت از فضولی ترکیدند

سلاملکم
دورود بر تو امیر بزرگ اصلاْ کامنتت بمب انرژی و احساس خوب و اینا بود کلی خوشحال شدم که در وبلاگستان به این گندگی تو رو یافتم مثل خودم که با امتحان بد دوران دانشجویی هم حال بنمایی و خاطره بسازی

ملت برای چی بترکند بسیار معلومه که طرف دختر بوده مگه پسرجماعت و اونم تو مشهد میشه مجبور دست کنه تو جیبش رفیق؟

فروشنده جمعه 8 بهمن‌ماه سال 1389 ساعت 04:06 ب.ظ http://13651365.blogsky.com/

اصلا دیر نیست ...تازه زود هم شروع کردی..دو ساعت و نیم زیاد هم هست
عجب استادی واقعا چه انتظارهایی از یک دانشجو نما دارن..واقعا که ...
به اینم میگن استاد آخه...
دستبند خریدی؟از کجا ؟ گرون که بهت ندادن؟
میومدی از من میخریدی تخفیفم بهت میدادم

دم شما گرم واقعا خیلی ممنون که به توصیه اخر پستم توجه فرمودین
شما کجا هست مغازتون ما از این خریدا در کل زیاد داریم

مهدی جمعه 8 بهمن‌ماه سال 1389 ساعت 11:33 ب.ظ

سلام
خوشحالم که امتحانات رو تموم کردی
امیدوارم که حداقل تونسته باشی ناپلئون رو تو قبرش بلرزونی
در ضمن خوشحالم که دوباره وبلاگ مینویسی


یعنی شما همون مهدی دوست داشتنی ای هستی که تو وبلاگ قبلیم هم بودی؟یعنی واقعاْ؟
منو اینهمه خوشبختی محاله
راستی سلام
اینقدر از کامنتتون ذوق کردم که یادم رفت جواب سلام رو بدم
ناپلئون دیگه با ما عادی شده
ممنون که به من انرژی میدین
خیلی خوشحالم که بازم هستین
خیلیییییییییییییی

مژده شنبه 9 بهمن‌ماه سال 1389 ساعت 10:11 ق.ظ http://www.cafe-piano0.blogfa.com

منم دوس میدارم...بسی الکی خوشی را...
مبارک باشه نارنجی................................

کلاْ ما دخترا دوس داریم الکی خوشی را ..موافقی؟
ممنون
مرسی سر زدی عزیز

برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد